|
|
|
|
|
شعر دلتنگی پایان ندارد همیشه سرخط میماند نقطه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:10 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
سودای تو را بهانهای بس باشد مدهوش تو را ترانهای بس باشد در کشتنِ ما چه میزنی تيغ جفا؟ ما را سر تازيانهای بس باشد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط گمنام
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی از من رفت و بازنگشت ،پیش تو چیزی اضافه جا نمانده است؟ ×××××××××××××× خواستم بگویم...دیدم نگفتن بهتر است!!! چه سود آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد و آنکس که میماند، خود، خواهد شناخت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:0 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:57 توسط گمنام
|
||||
|
|
|
|
|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست کنار چشمهای بودیم در خواب تن بیشه پر از مهتاب امشب سیاوش کسرایی کپی شده از آخرین چرعه این جام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:21 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
سلام ! حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان ! تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست ! راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند ! بی پرده بگویمت چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ما می گذرد باد بوی نامهای کسان من می دهد یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟ نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرف از ابهام و آینه از نو برایت می نویسم حال همه ما خوبست اما تو باور مکن ! محمد علی صالحی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:36 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من
گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟ كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من نه بستهام به كس دل نه بسته دل به من كس چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من! نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟ كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم در آسمان ابرى ـ دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من... سیمین بهبهانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:20 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
یادمن باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزاردهد کسی را یادمن باشد که روز و روزگار خوش است ........همه چیز بروفق مراد است و.....خوب.......تنها دل ما دل نیست .......... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:54 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
اگر با ديگرانش بود ميلی ِ چرا ظرف مرا بشکست ليلی؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 5:1 توسط گمنام
|
||
|
|
|
|
|
ای پسر عمران !
هر گاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند کهگویی همه خدای اویند جز من ... ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:52 توسط گمنام
|
||