تبليغاتX
شاید ...
شعر
دل‌تنگی
پایان
ندارد
همیشه
سرخط
می‌ماند
نقطه
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط گمنام 

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه‌ای بس باشد
در کشتنِ ما چه می‌زنی تيغ جفا؟
ما را سر تازيانه‌ای بس باشد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:17  توسط گمنام  | 

چیزی از من رفت و بازنگشت ،پیش تو چیزی اضافه جا نمانده است؟

××××××××××××××

خواستم بگویم...دیدم نگفتن بهتر است!!!

چه سود

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که مرا نشناسد

و آنکس که میماند، خود، خواهد شناخت

از آسمان خیال ستاره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:0  توسط گمنام 

خدا را شكر كه...

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است ودر خيابانها پرسه نمي زند.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم .

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستان و خانواده ام بوده ام .

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم .

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان  كار كردن را دارم .

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم .

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام .

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني  اغلب اوقات سالم هستم .

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم .

و خدا را شکر براي همه چيز .......................

خدايا از تو ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:57  توسط گمنام 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه‌ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه‌ها در خواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی‌تابه امشب

سیاوش کسرایی

کپی شده از آخرین چرعه این جام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:21  توسط گمنام 

سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !

محمد علی صالحی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:36  توسط گمنام 

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من‏

گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟

كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم‏

كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من‏

نه بسته‏ام به كس دل نه بسته دل به من كس‏

چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من‏

زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك‏

به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى‏

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من‏

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده‏ام چرا من؟

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى ـ

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:20  توسط گمنام 

یادمن باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزاردهد کسی را

یادمن باشد که روز و روزگار خوش است

........همه چیز بروفق مراد است

و.....خوب.......تنها دل ما دل نیست ..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:54  توسط گمنام 

اگر با ديگرانش بود ميلی ِ

 چرا ظرف مرا بشکست ليلی؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 5:1  توسط گمنام 

ای پسر عمران !

هر گاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش می سپارم

که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان

می خواند کهگویی همه خدای اویند جز من ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 4:52  توسط گمنام